تبليغاتX
Atbin
دروود بر فروهر

 

يكي از قوي بازوان و راست قامتان روزگار،

پهلواني با بازواني ستبر، قامتي بلند و باصلابت همچون كوه،

و قلبي سرشار از مهر و عطوفت و گذشت و مردانگي؛

بزرگمردي كه در عنفوان جواني دست نياز به درگاه ايزد بي نياز بلند مي كند و از پروردگار خود مي خواهد كه چنان قدرتي به او بدهد تا ديگر كسي نتواند زنگ باشگاه نيشابور را با خود ببرد و همان شد كه روح طوفاني اين دلاورد مرد روستازاده ي نيشابوري از مولود خويش تقاضا كرده بود. بسياري از ورزش دوستان در اقصي نقاط كشور، نيشابور را با نام پهلوان يعقوبعلي شورورزي مي شناسند.

 

 

از روستاي شورورز

پهلوان يعقوبعلي شورورزي در چهارم شهريور ماه سال 1302 هـ.ش در روستاي شورورز نيشابور ديده به جهان گشود. پدرش كشاورزي مؤمن بود كه در روستا احترام و اعتباري داشت و مادرش خانه دار، هر دو تنومند و قوي اندام بودند. وي از همان اوان كودكي بسيار پر جنب و جوش بود، گويي از همان ابتدا پيش زمينه هاي پهلواني براي او به مرور فراهم مي شد؛ كوچكتر كه بود همراه هم سن و سالهايش نزد «نايب» نامي مي رفتند و او برايشان از پهلوانان افسانه مي گفت. يعقوبعلي 3 برادر و يك خواهر داشت و پسر كوچك خانواده بود، اما از نظر جثه از همه دشت تر و قدبلندتر، بين 10 تا 12 سال سن داشت كه در كشتي هاي محلي (چوخه) شركت مي كرد، كم كم كار به جايي رسيد كه در روستاي خودشان و روستاهاي اطراف كسي همآورد او نبود.

 نفر دوم از سمت چپ

دوران سربازي و كشتي حرفه اي

زمان گذشت، و يعقوبعلي شورورزي بايد به سربازي مي رفت. علي رغم ميل باطني خانواده به خدمت سربازي اعزام شد و در همين دوران، فرصتي براي وي فراهم شد كه كشتي را بصورت حرفه اي بياموزد، دنبال كند و نبوغ ذاتيش به منصه ي ظهور برسد. او از آن زمان چنين مي گويد: «روز اول كه من و چند نفر از هم ولايتي هايم به پادگان عشرت آباد تهران اعزام شديم، هيچ لباسي اندازه ي من پيدا نشد. بالاخره بزرگترين لباس را به زور پوشيدم و به دليل اينكه لباسم مناسب نبود مرا در آخر صف جاي دادند. آن زمان فرمانده پادگان، تيمسار مزيني از ديدن من و لباس هايم به شدت ناراحت شد و به فرمانده گروهان ما گفت چرا اين سرباز اين شكلي است؟ و دستور داد تا براي من كفش و لباس اختصاصي دوختند. تيمسار وقتي مرا در لباس و كفش جديد ديد، گفت: حالا شدي آدم درست و حسابي. مشكل ديگري كه پس از چند روز خدمت برايم ايجاد شد مسئله ي غذا بود؛ غذايي كه به من مي دادند براي من كافي نبود. اين بود كه بنا به توصيه و راهنمايي دوستانم، تقاضاي دو جيره ي غذا نمودم كه اين جريان هم با فراز و نشيب هاي آن زمان و مقررات خشك ارتش مواجه شد. پس از چند روز تيمسار عميدي، رئيس بهداري ارتش، مرا احضار كرد و پس از بحث و گفتگو بالاخره دستور داد جيره ي غذايي مرا دو برابر كردند. اين خبر به گوش جناب سروان يحيايي، فرمانده ي گروهان ورزشي لشكر 2، رسيده بود. يادش بخير، يك روز ما در ميدان سرگرم تمرين بوديم كه ديدم يك افسر خوش تيپ و رشيد به طرف من مي آيد. به من كه رسيد از يقه ام گرفت و تكان داد. اما من اصلا تكان نخوردم. گفت: شما كشتي گير هستيد؟ گفتم: بله. گفت: كشتي خوردني است يا پوشيدني؟! گفتم: نه خوردني و نه پوشيدني، كشتي زور است و الله و اكبر. خنديد و گفت: از من بگير. ما كه آن زمان جرأت نمي كرديم به يك افسر دست بزنيم. به هر حال من توسط ايشان به گروهان ورزشي لشكر 2 منتقل شدم و از همان موقع كشتي روي تشك را شروع كردم». يعقوبعلي شورورزي در دوره ي سربازي با كشتي گيران زيادي از جمله علي غفاري، اخوت، ماندگاري و كريم رحيمي به تمرين كشتي پرداخت و فنون حرفه اي كشتي را از آنان و همچنين، افسري به نام سخدري فرا گرفت.

استعداد ذاتي و قدرت فراوان او باعث رشد او در رشته ي كشتي شد، ابتدا فقط با سه ماه تمرين در مسابقات كشتي آزاد و فرنگي ارتش مقام اولي را بدست آورد و سپس در مسابقات قهرماني تهران به مقام قهرماني رسيد. يعقوبعلي شورورزي در 20 سالگي 97 كيلوگرم وزن داشت و در رده ي سنگين وزن كشتي مي گرفت. در همين زمان پس از كشتي با پهلوان ميرقوامي كه بازوبند پهلواني داشت، آوازه ي شوروزي به گوش شاه رسيده بود و او را احضار كرد و از او پرسيد: بچه ي كجا هستي؟ گفت: خراسان. شاه گفت: به اين سرباز رسيدگي كنيد كه آينده ي خوبي دارد، بدنش همه عضله است.

 اما وي با تمام موفقيت ها و پيشرفت هايي كه پي در پي و پس از اين كسب كرد، بعد از ديدن فساد حاكم بر زمان از همه چيز دست كشيده، به روستاي زادگاهش، شورورز برگشت و در كنار خانواده اش به كشاورزي مشغول شد. «البته با تمام موفقيت هايي كه در آن دوره از زندگيم داشتم با ديدن يك سري مسائل در رده هاي بالاي نظام تصميم گرفتم به روستا برگردم و در كنار خانواده ام به كار كشاورزي بپردازم.»

 یل نیشابور در سکوی نخست

يا باج يا كشتي!

اما در يكي از روزهاي همين سال ها واقعه اي در نيشابور، صفحه ي ديگري را براي يل نيشابور ورق زد: «روزي، حدود سال 1325، من به اتفاق دو نفر از دوستانم از روستا جهت زيارت امامزاده محروق به نيشابور آمديم. پس از زيارت سري به باشگاه ورزشي شهر زديم در آنجا شنيديم كه يك نفر از تهران يا شايد هم از تبريز آمده و پس از ورزش در باشگاه گفته: يا باج يا كشتي! ، و چون كسي را در شهر هماورد خود نيافته، زنگ باشگاه را باز كرده و با خود برده است. با شنيدن اين خبر روح جواني ام دچار آنچنان طوفاني شد كه همان موقع از خداوند خواستم كه چنان قدرتي به من بدهد تا ديگر كسي نتواند چنين كاري را تكرار كند. همان شب در خواب ديدم كه مثل عقاب در آسمان پرواز مي كنم و پرواز كنان به سمت حرم امامزاده محروق مي روم. صبح روز بعد اخلاق و روحيات من فرق كرد. پس از چندي نتيجه همان شد كه از خداوند تقاضا كرده بودم.»

 پهلوان در سن 72 سالگی

قهرماني و جهان پهلوان تختي

سرانجام پهلوان يعقوبعلي شورورزي در سال 1326، قهرمان كشور شد و به پاس اين موفقيت و بنا به نيتي كه داشت، صبح روز بعد از قهرماني، پاي پياده به زيارت شاه عبدالعظيم (واقع در شهرري تهران) رفت. وي در سال 1329 به استخدام پيماني فرهنگ درآمده و در شهر نيشابور زندگي مي كرد. فعاليت هاي او در زمينه ي كشتي قهرماني حدود سال 1332 به اوج رسيد، در همين سال بود كه در يكي از اردوهاي تيم ملي با جهان پهلوان تختي آشنا شد و در طول تمرينات اردوهاي تيم ملي پهلوان تختي يار تمريني او بود، از اين گذر رابطه ي دوستي بين اين دو پهلوان شكل گرفت و خاطرات و روزهايي را براي آنها رقم زد؛ «خاطرات زيادي با مرحوم تختي دارم. او بيشتر اوقات با من تمرين مي كرد. وزن من خيلي بيشتر از او بود [زنده ياد پهلوان تختي 3 يا چهار سال از يل نيشابور كوچكتر بود، جهان پهلوان تختي در وزن هفتم يعني زير 90 كيلو گرم كشتي مي گرفت و پهلوان نيشابور در وزن هشتم]، ما معمولا پس از تمرين دوش مي گرفتيم و براي تفريح و تنفس بيرون مي رفتيم. تختي با ما نمي آمد و مي گفت من خسته ام. واقعا نمي فهميدم كه چرا خسته است؟ تا اينكه در يكي از مسابقات در تهران با آقاي احمد اف قهرمان بلغاري كشتي گرفتم. وزنش خيلي از من بيشتر بود. در پايان وقتي كه از پله ها پايين مي آمدم، زانوهايم تا خورد و من نقش زمين شدم. البته نتيجه مسابقه مساوي شده بود. وقتي كم كمك حالم جا آمد. مرحوم تختي گفت: آقاي شورورزي چطوري؟ گفتم: آقاي تختي مثل اينكه تانك از روي بدنم رد شده تمام بدنم درد مي كند. حالا مي فهمم كه شما چرا از تمرين با من خسته مي شويد. او لبخندي زد و چيزي نگفت.»

 

 

پهلوان در کنار پدر جراحی قلب ایران و جهان پروفسور حسین صادقی 

 

اوج كشتي

نقطه ي اوج فعاليت هاي پهلوان شورورزي كه از سال 1332 شروع شده بود و به مدت شانزده سال بطور مرتب مقام اول كشتي آزاد و فرنگي كشور را از آن خود ساخت و هرگز پشت وي به خاك نرسيد. پهلوان شورورزي در مسابقات جهاني تهران در سال 1959 در سنگين وزن از اعضاي تيم ملي بود و عنوان پنجم را كسب نمود، در سال 1960 به افتخار پوشيدن پيراهن تيم ملي نائل شد و همراه تيم ملي ايران در المپيك رم شركت نمود و به مقام ششم نائل آمد. وي بارها همراه با تيم ملي ايران جهت انجام مسابقه كشتي دوستانه به كشورهاي تركيه ، بلغارستان و روسيه اعزام شد.

 

جام اخلاق و بازوبند پهلواني كشورمراسم تجلیل از پیشکسوتان

اما در سال 1340 در يك رقابت كشتي، واقعه اي روي داد كه محبوبيت پهلوان ما را دو چندان نمود؛ «جريان از اين قرار بود كه وي [صديق زاده] پس از شكست از من با سر به صورتم زد به طوري كه دهانم پر از خون شد پس از زدن بخيه و پانسمان، فوري به روي تشك برگشتم. جلو رفتم تا صورت حريف شكست خورده را ببوسم، بار ديگر سيلي محكمي به گوش من زد، آن موقع رو به جمعيت كردم و گفتم: اي مردم شما خود قضاوت كنيد. مردم هيجان زده از جا بلند شدند و به ضارب من حمله نمودند، ماموران امنيتي آقاي صديق زاده را از پنجره به بيرون فراري دادند، در همين مسابقه بود كه بنا به خواسته ي مردم و راي داوران كميته المپيك، كاپ اخلاق به من اعطا شد و ايشان براي هميشه از كشتي محروم گشت.» يل نيشابور در همين سال 1340  يعني هنگامي كه حدودا 38 ساله بود و سه فرزند داشت، علاوه بر كسب جام اخلاق، بازوبند پهلواني كشور را نيز به مجموعه افتخارات خود افزود. اما از آنجا كه در سالهاي 1341 و 1342 كسي حاضر به انجام مسابقه كشتي پهلواني با ايشان نشد طبق رسوم كشتي پهلواني، بازوبند براي هميشه نزد ايشا باقي ماند. وي در سال 1340 همراه با تيم ملي ايران در تهران در مسابقات سه جانبه برتر دنيا شركت داشته و با قهرمانان سنگين وزن آن زمان يعني احمد اف از كشور بلغارستان و حميد كاپلان از كشور تركيه مساوي نمود.

 

نفر دوم از سمت چپ-بلند قامت ترین کشتی گیر

 

سرانجام

سرانجام، يل نيشابور پس از سال ها كوشش در عرصه قهرماني از كشتي خداحافظي كرده و در سمت مربي به تعليم جونان در نيشابور مشغول شد، وي جزء معدود ورزشكاراني است كه بدون شكست از دنياي كشتي خداحافظي كرده است.

در سال 1376 با همكاري اداره تربيت بدني شهرستان نيشابور و شركت ايرن شرق نيشابور به منظور قدرداني از زحمات ورزشي پهلوان شورورزي مسابقه پيشكسوتان كشتي كشور را در نيشابور برگزار نمودند و با اهداء جوايز ارزنده به كليه ورزشكاران و پيش كسوتان از مقام ورزشي ايشان تقدير به عمل آمد.

 پهلوان در خارج از کشور

 یل نیشابور

پهلوان شورورزي تا آخرين لحظه زندگي خود چه در كشتي و چه در ورزشهاي باستاني و كشتي پهلواني در سمت هاي مختلف با اشتياق فراوان و تا حد توان به جوانان و ورزشكاران خدمت نمود و سرانجام پس از 33 سال خدمت فرهنگي و ورزشي، از پست معاونت تربيت بدني نيشابور بازنشسته شد.

 

در جوار باغ آرامگاه عطار، بزرگ عارف نيشابور، در محيطي چند ضلعي كه به مقبرة الشعراي نيشابور معروف است، اگر جوينده باشي و به اخلاص گذر كني، بر روي سنگي سپيد خواهي خواند يا خواهي شنيد:

به هر جا ناتوان ديـــــدي، توان باش

به سود مردم خامـــــش، زبان باش

به زير پاي بي دســــتان، زمين شو

به چشم زورمنــــدان، آسمان باش

ستم كش را اگر ديـــــدي، برآشوب

ستمگر را چو مشتي بر دهان باش

يتيمي را به مهــــــري شادمان كن

گل بي باغبــــــــــان را باغبان باش

چو افتــــــــــــد بر جبيـنت خط پيري

مكن افسردگــــي در دل جوان باش

....

 

شايد اين صداي روح طوفاني بزرگ مردي است:

يكي از قوي بازوان و راست قامتان روزگار، پهلواني با بازواني ستبر، قامتي بلند و باصلابت همچون كوه، و قلبي سرشار از مهر و عطوفت و گذشت و مردانگي؛

بزرگمردي كه در عنفوان جواني دست نياز به درگاه ايزد بي نياز بلند مي كند و از پروردگار خود مي خواهد كه چنان قدرتي به او بدهد تا ديگر كسي نتواند زنگ باشگاه نيشابور را با خود ببرد.

 

 

اكنون، پيكر پيلتن يل نيشابور، در اين جايگاه آرميده است. پهلوان يعقوبعلي شورورزي در سال 1378 دار فاني را وداع گفت. روحش شاد و يادش جاودان.

 

احترام ضرب و زنگ زورخانه هاي كشور

فريدون گرايلي، بزرگ تاريخنگار نيشابور، در كتاب «نيشابور شهر فيروزه» نوشته است: «به هر حال پهلوان يعقوبعلي شورورزي بر خلاف آنانكه نام را فداي نان كردند، خود را به كسي نفروخت و اگر فدراسيون ورزش هاي باستاني و كشتي و پهلواني جمهوري اسلامي طي حكمي حق احترام ضرب و زنگ را در كليه ي زورخانه هاي كشور به او مي دهد به همين دلايل است. در همين حكم آمده است: حيات مرداني از ارزش برخوردار است و شايسته ي بذل توجه كه همواره در طول زندگي شرافتمندانه خويش ارزش هاي معنوي را مد نظر قرار داده و همواره از چشمه زلال و پاك معنويات سيراب گشته اند.» پهلوان شورورزي علاقه خاصي نسبت به شهر و مردم نيشابور داشت، لذا بدين سبب، بازوبند پهلواني، ‌كاپ اخلاق و كليه احكام ورزشي و مدال هايش را طبق آئين خاصي به مردم شريف و ورزش دوست نيشابور اهدا نمود و اين اسناد افتخار از سال 1376 به بعد در موزه تاريخي شهر نيشابور در كارونسراي شاه عباسي نگهداري مي شود.

 

پهلوانان هرگز نمي ميرند

گزارشگر ماهنامه جاده ابريشم از پهلوان ما پرسيد: فرق پهلوان با قهرمان چيست؟ وي در جواب گفت: «امام خميني (ره) در جمع ورزشكاران فرموده اند: سعي كنيد پهلوان باشيد نه قهرمان. پهلوان ضمن اينكه صاحب زور و قدرت است داراي خصلت هايي چون فروتني، گذشت، ايثار، جوانمردي، فضيلت و اخلاق نيك است. پهلوان هرگز نمي ميرد. زماني كه من خواستم از روستا براي هميشه به صحنه ي ورزش قدم بگذاريم با حاج محمد اسماعيل غلام شناس براي مشورت نزد شيخ عبدالرحيم عالم روستاي زروند رفتم. او گفت: اگر مي خواهي  فقط براي برد و باخت كشتي بگيري همين بهتر كه در روستا بماني و در كنار پدرت كشاورزي كني. توصيه ي من به جوانان بخصوص به ورزشكاران اين است كه در درجه ي اول اعتقادراسخ به ذات احديت، تقوا، راستگويي، گذشت و جوانمردي را پيشه ي خود سازند.» يعقوبعلي شورورزي، پهلوان شاعر، پهلواني شاعر است كه ادعاي شاعري ندارد، در جايي مي گويد: «من ادعاي شاعري ندارم اما بعضي اوقات در تنهايي خودم ابيات را زمزمه مي كنم»

 

قوي بازواننــــــد جــــــــــــوانان ما

همه شيـــــــــــــــرمردان ايران ما

ز ورزش تــن و روحشــــــان آهنين

چنـــان گيــو و گـــودرز گـــردان ما

همه سر به سر دل پر از مهر حق

تهمـتن صفـــت اين دليـــــــران ما

علي گـونه بر دشمنـــان حمله ور

گريــــزان چو روبه ز شيــــــران ما

خـــــداوند پيــــرو وطـــــــن پرورند

كه اين است آييــــن و ايمـــان ما

 

*****

من نمي دانم كه هستم يا علي دســتم بگيـــر

هر چه هستم از تو هستم يا علي دستم بگيــر

ســــــرخوش و مســـــتم زعشـــــقت من مدام

طالــب راه تو هســــتم يا علي دســـــتم بگيـــر

هركجا كه مشكلي باشد علي مشكا گشاست

من غلام حق پرســـتم يا علي دستـــــم بگيـــر

هيچ دســتي غير حق بالاتر از دســت تو نيست

من كه محتـــاج تو هستم يا علي دسـتم بگيـــر

روز و شب من ساكــــــن ميخانه هستم بي ريا

خادم رنـــدان مســـتم يا علي دستــــــم بگيـــر

ساقي ما حيـــدر است و باده ي ما اشك چشم

از ياد زهــــد جســـتم يا علي دســـــــتم بگيـــر

 روستاي شورورز

روستاي شورورز در فاصله ي 47 كيلومتري جنوب غربي نيشابور واقع شده، شورورز كه مردمي صبور و پرتلاش و مقاوم را در آغوش خود جاي داده، يكي از روستاهاي محروم بخش تحت جلگه  ي شهرستان نيشابور است. روستاي شورورز همواره بر خود خواهد باليد كه پهلوان نامي شادروان يعقوبعلي شورورزي را به كشور عزيزمان ايران و جهان كشتي تقديم نموده است.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:40  توسط محمد گاراژیان  | 

با سلام خدمت تمام بچه های گل که تا حالا تنهام نذاشتن.اما من رفیق نیمه راه بودم و رفتم.

از همتون پوزش میخوام.

مرجان خانوم شما هم که حسابی شرمنده کردین.همین طور خانوم پوپی که نمی دونم الان کجا هستن وامید وارم هرجا هستن در پناه ایزد سربلند و استوار باشند.

وکلا از تمامی بچه ها که اگه بخوام تک تک اسماشون رو بیارم تو این صفحه جا نمیشه سپاس گذارم.

از این به بعد با مطالب جدید به روزم.

با آرزوی سربلندی.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:5  توسط محمد گاراژیان  | 

او در سال ۱۹۴۷ در "ريودو ژانيرو"ي برزيل متولد شد. در سال ۱۹۸۸ کيمياگر

را نوشت که در مدت کوتاهي به دومين کتاب پرفروش جهان تبديل شد.

 

کوييلو در بسياري از موارد از نوشته هاي ساير نويسندگان و عرفا استفاده

مي کند و از اين کار ابايي ندارد. بطور مثال، داستان کيمياگر با اقتباس از يکي

 از داستانهاي مولوي نوشته شده است. اين کار باعث شد پيام مولانا به

گوش ميليونها نفر از مردم جهان برسد و اين کاري است که خود ما ايرانيان و

هموطنان مولانا نتوانستيم انجام دهيم. شاه بيت آثار کوييلو "تلاش انسان

براي شکستن پوسته روزمرگي" است.

 او به گفته خودش، فقط مي خواهدتجربه ها و سلوک معنوي خود را در زندگي، با خوانندگانش در ميان بگذارد.

کوييلو در آثار خود متأثر از متون کهن ايراني از جمله مثنوي معنوي، و عرفان

 ايراني است. او بسيار تحت تأثير فرهنگ ايراني و از ارادتمندان خيام، حافظ و

 مولوي است. به قول خود کوييلو، اولين کتابي که ازپدرش هديه گرفته

رباعيات خيام نيشابوري بوده است. با اين وصف شايد نيازي به گفتن نباشد

 که کوييلو به ايران نيز سفر کرده و با علاقمندانش ديدار نموده است. از ديگر

آثار او مي توان رودخانه پيدرا، زايران دشت کمپوستل، ورونيکا تصميم مي

گيرد بميرد، بريدا، کوه پنجم، و نامه هاي عاشقانه يک پيامبر وخاطرات يك مغ

 را نام برد.خدايش نگهدارش باد.

استاد وآرش حجازی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 23:29  توسط محمد گاراژیان  | 

ذبيح الله حکيم الهي دشتي فرزند اسماعيل معروف به ذبيح الله منصوري در سال 1276 شمسي در شهر سنندج متولد شد. تحصيلات مقدماتي خود را در آن شهر و کرمانشاه انجام داد و زبان فرانسه و انگليسي را فرا گرفت. پدرش علاقه اي به تحصيل او نداشت ولي مادرش از خانواده علماء و روحانيون بود

 

 **  ذبيح الله حکيم الهي دشتي در سال 1299 وقتي به تهران آمد مي خواست در رشته دريا نوردي تحصيل کند ولي در روزنامه کوشش به ترجمه چند کتاب پرداخت و از آن به بعد به نوشتن اشتغال يافت. گفته مي شود حدود 1400 کتاب و نشريه منتشر کرده که از پرفروش ترين کتابها به زبان فارسي مي باشند.   

 

 ** ذبيح الله منصوري بسيار ساده مي زيست و به همسر و دو فرزند خود علاقه فراواني داشت همواره از خودکشي برادرش که جزو 53 نفر همراهان اراني به زندان افتاده بود و سه سال محکوميت يافت و بعداً خود را از بين برد ناراحت بود.   

 

 ** ذبيح الله منصوري که نوشته ها و ترجمه هايش خوانندگان فراوان يافت، نويسنده اي بود بسيار متواضع و دير جوش و گوشه گير؛ وقتي بعد از شهريور 20 او را شناختم و کراراً براي ترجمه و نوشتن مقاله در چاپخانه او را مي ديدم گفتگو با او فقط در چند جمله خلاصه مي شد.  

 

 ** ذبيح الله منصوري در سال 1365 در سن 89 سالگي در تهران در گذشت.  يادش گرامي باد

از ذبيح الله حکيم اللهی دشتی که جامعه کتابخوان ما او را با نام «ذبيح الله منصوری»می شناسد نزديک به هزار و 400 نوشته، ترجمه و کتاب باقی مانده که بعضی از آن ها با وجود حجم زياد صفحات و مجلدات متعدد به فروش بالايی دست پيدا کرده اند.


درباره اين مترجم نام آشنا حرف و حديث هايی مثل اين مورد که الحاقات او به متن چندين برابر متن اصلی نويسنده است و ... بسيار است اما نمی توان ناديده گرفت که چاپ های چهل و چندم بعضی از ترجمه های او حکايت از اقبال عمومی به آثار وی دارند.


منصوری شهرت خود را بين اهل مطالعه به ترجمه کتاب هايی همچون «خواجه تاجدار»، «سينوحه» و «محمد پيغمبری که از نو بايد شناخت» مديون است.


ناشرانی که کار های وی را چاپ کرده اند مي دانند که ترجمه های منصوری- هرچند که حجيم و چند جلدی هستند- همواره از پر درآمد ترين کتاب ها بوده و هستند.
ترجمه ذبيح الله منصوری از«سينوحه» نوشته «ميکا والتاری» که چاپ اول آن در سال 1364 منتشر شد تا به امروز به 47 چاپ رسيده است.


برگردان او از «فرزند نيل» نوشته هوارد فاوست تا به حال 10 چاپ خورده و چاپ چهاردهم «محمد پيغمبری که از نو بايد شناخت» نوشته کنستان ويرژيل گيورگيف با ترجمه وی به چاپ چهاردهم رسيده است.


چاپ دهم «سفرنامه ماژلان» نوشته «پيگار فتادی لومبارد» و بيست و هفتمين دوره انتشار کتاب «کنيز ملکه مصر» اثر «ميکل پيرامو» از ترجمه های ديگر اين مترجم پرتلاش هستند که توسط نشر زرين چاپ و منتشر شده اند.


«
خداوند الموت» نوشته نويسنده فرانسوی «پل آمير»* با ترجمه منصوری در حال حاضر به چاپ 43 رسيده و برگردان او از کتاب «امام حسين و ايرانيان» تاليف «کورت فريشلر» چاپ 17 خود را در انتشارات جاويدان سپری می کند.


علاوه بر آثار ياد شده، رمان 10 جلدی «سه تفنگدار»، کتاب 4 جلدی «سرزمين جاويد»، «منم تيمور جهانگشا»، «کنت مونت کريستو»، «جنگ ايرانيان»، «زندگی و سرانجام ماری آنتوانت»، «اسپارتاکوس»، «غرش طوفان»، «ژوزف بالسامو»، «ملاصدرا» و بسياری رمان و کتب تاريخی ديگر بخش کوچکی از ترجمه های معروف منصوری در عمر 89 ساله او را تشکيل می دهند.


آثار اين مترجم که به خاطر حجم وسيع ترجمه ها و نوشته هايش** جزو نوادر تاريخ تاليف و ترجمه در ایران و شاید جهان به حساب می آيد همان اندازه که پر فروش و عامه پسند بوده و هستند، به همان اندازه نيز جدی و مورد پسند حرفه ای های ادبيات نيز بوده اند.


منصوری در کنار چاپ کتاب هايش که توسط چند ناشر معروف و نام آشنا مثل «امير کبير»، «جاويدان»، «زرين»، «مستوفی» و ...منتشر شده، با نشريات و جرايد کثير الانتشار جدی و عامه پسند نيز همکاری داشته که از ميان اين دو طيف مختلف المنافع می توان از «کتاب هفته» که توسط احمد شاملو اداره می شد و «خواندنيها» که علی اصغر اميرانی آن را می گرداند اشاره کرد.
برای هر دو اين مجلات هرهفته می نوشت و ترجمه می کرد.


ذبيح الله منصوری در سال 1276 در سنندج به دنيا آمد و پس از تحصيل مقدماتی در زادگاهش و کرمانشاه به سال 1299 به شوق تحصيل رشته دريانوردی به تهران آمد.


زبان انگليسی و فرانسه می دانست و به واسطه همين دانايی اول بار ترجمه هايش را به روزنامه «کوشش» سپرد.


ترجمه به دلش نشست و از تحصيل رشته ای که قصد خواندنش را داشت منصرف شد و اين گونه بود که هزار و 400 مقاله، نوشته و ترجمه از خود بر جا گذاشت. وی سرانجام در تاريخ18 خرداد 1365 جان به جان آفرين تسليم کرد.


*
نقل است که اصلا شخصيتی به نام «پل آمير» در تاريخ ادبيات فرانسه وجود ندارد. عده ای معتقدند «خداوند الموت» پرداخته ذهن منصوری بوده است.


** منصوری 89 سال نوشت و ترجمه کرد. نگاهی به آثاری که از وی بر جامانده و مقايسه آن ها با مدت عمر او (صد البته با کسر کردن ساعات خواب و خوراک) از اين حکايت می کند که او هنگام راه رفتن و خوردن هم مشغول نوشتن و ترجمه بوده است. نمونه مشابه منصوری با کمی توفير را می توان در احمد شاملو سراغ گرفت

با اینکه اکنون ۲۱ سال از پرواز استاد منصوری میگذرد چنان است که گویی اکنون چه شیوا می نویسد . یادش گرامی باد

بر گرفته و اقتباس از:.kazeroon.netدكتر منصوري

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:2  توسط محمد گاراژیان  | 

 درود

داشتم با خودم فکر می کردم که چرا مردمی که باید همیشه خوش حال باشن این قدر تو غم و غصه فرو رفتن؟

من سر یه ساختمون بودم یه کارگر با پسر عموی من که مهندس ساختمونه بحث می کرد. از اخرشم با دلیل و منطق مهندس حرفش رو به کرسی نشوند.

اما اون کارگر یه جمله گفت :ما کارگر جماعت واسه این ساخته شدیم که یه اجر بزنن تو سرمون!

آخه چرا باید یه آدم که خدا بهش شعور داده و اشرف مخلوقات این حرف رو بگه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 22:51  توسط محمد گاراژیان  | 

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد / به زیر آن درختی رو که او گل های تر دارد // نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد / نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 1:12  توسط محمد گاراژیان  | 

 

با سلام به تمامی دوستان.در این سامانه شاید چیز های عجیب به چشم بخوره رو همین حساب اول گفتم که بدونین.

اما یه چیز می گم  هیشه یادتون باشه :پیدا کردن یه دوست خووب خیلی سخته اما نگه داشتن اوون خیلی سخت تره.

۲- یه دوست خوب میتونه از خانواده بهت نزدیک تر باشه .

منم یه دوست خیلی خوب دارم به اسم فرزاد که خیلی دوسش دارم.می خوام اگه شد راضیش کنم دوتایی  بنویسیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 0:27  توسط محمد گاراژیان  |